جامعه شناسی

  • ۰
  • ۰

" مانکورت (منقرت) Monkurtاز کیستی خود بی خبر بود اینکه چه وقت و از کدام قبیله برخاسته است را نمی دانست از نام و عنوان خود بی اطلاع بود دوران کودکی یا پدر و مادرش را به یاد نمی آورد، به طور خلاصه نمی توانست خود را به عنوان یک انسان بازشناسد از هرگونه ادارکی از خودش محروم گشته ، مانکورت از منظر ارباب خود حائز همه امتیازات بود، چیزی بود معادل یک حیوان فاقد قوه تمیز، بنابراین مطلقا فرمانبردار و بی خطر بود"

(روزی به درازای یک قرن – چنگیز آیتماتف)

 

زمستان اخیر فرصتی دست داد تا رمان " روزی به درازای یک قرن " اثر چنگیز آیتماتف و با ترجمه درخشان محمد مجلسی را بخوانم رمان متشکل از چندین روایت تودرتوست اما شاید یکی از مضامین اصلی رمان که کلیت قصه حول آن می چرخد یکی از افسانه های قومی رایج در میان قزاق ها و قرقیزهای ساکن در صفحات آسیای مرکزی باشد یعنی افسانه منقورت (مانکورت ).

بر اساس این افسانه در زمان‌های قدیم قومی بود با نام ژوئن. ژوئن‌ها به جنگ و چپاول با همسایگان خود می‌پرداختند و یکی از شیوه‌های هجوم و حمله آنها این بود که جوانان و نورسان را اسیر می‌گرفتند و آنها را در بیابانی موی سرشان را پاکیزه می‌تراشیدند و آنها را کچل می کردند

سپس به سرشان پوست شتر می‌بستند که بر پوست سر می‌چسبد و موی را از رشد بازداشته و موی بر داخل سر فرو می‌رفت و در نتیجه این جوان حافظه خود را از دست می‌داد و تنها به حرف کسی گوش می‌کرد که او را به این حال درآورده بود، یعنی ژوئن. یعنی این جوان در اصل به منقُرت(که اختراع خود آیتماتف بود.)اصالت باخته و بی هویت تبدیل می شد

البته بسیاری از جوانان اسیر به این سختی تحمل نمی‌آوردند و می‌مردند. شاید از میان 20 الی 30 نفر 3-4 نفر زنده می‌ماند و به منقرت – غلام حلقه به گوش که همه گذشته خود را از دست داده و تنها به حرف "خواجه" اش گوش فرا می‌دهد و بنده او می‌شود، تبدیل می‌شدند

ژاله، یکی از جوان‌هایی است که به منقرت تبدیل یافته و وقتی مادرش به جستجوی او در دشت قزاق پیدا می‌شود و به او می‌گوید که من مادر تو-"آنه بیت" هستم جوان که حافظه‌اش را از دست داده اکنون حتی مادر خود را فراموش کرده به خواجه –آنی که او را به این روز آورده می‌گوید: شبانگاه زنی در این دور و بر پیدا می‌شود و می‌گوید من مادر تو ام، او آیا مادر است؟

خواجه به او پاسخ می‌دهد: نه، او دروغ می‌گوید، تو مادر نداری، او را بکش. ژاله که مسلح است و حرف کسی را جز حرف خواجه گوش نمی‌کند بالاخره به زاری و تولای مادر اعتنایی نکرده با تیر نیزه سینه مادر را می‌شکافد

برخی از مفسرین و منتقدین از ژوئن‌ها به عنوان نمونه‌ای از حکومت داران روس تعبیر کرده‌اند که می‌خواستند اقوام زیر سلطه خود را از اصالت دور و به یک قوم بی هویت که تاریخ و میهن و گذشته و زبان بومی – محلی و فرهنگ یکتای خود را گم کرده است، تبدیل نمایند (آیتماتف، خود قرقیز و به نوعی فردی در حاشیه فرهنگ مسلط روسی اتحاد شوروی تلقی می شد)

به واقع، منقرت برده‌ای است که نمی‌توانست گذشته‌اش را به یاد آورد و نمی‌دانست از «من» خود «بی‌خود» شده است. البته نه به معنای امروزی آن، بلکه انسانی بی‌حافظه و دور از عقل و معرفت که حتی نزدیک‌ترین خویشاوندانش ترجیح می‌دادند او را به فراموشی سپارند. چون که او به غیر از ارباب خود کس دیگری را نمی‌شناخت و تنها آرزویش سیر کردن شکم بود و برای به دست آوردن یک لقمه نان، به کثیف‌ترین کارها وادار می‌شد

بنا به تصریح شنیدمن Shneidman مضمون منقرت که از فرهنگ قومی مردمان آسیای میانه به عاریت گرفته شده ایده محوری رمان محسوب شده و سطوح متفاوت روایت و سکانس های زمانی رمان را به هم پیوند می دهد ( shneidman 1989) و همچون نخ تسبیح پیونددهنده روایت های متعدد مندرج در ساختار رمان است

در واپسین سال های اتحاد شوروی واژه منقورت وارد محاورات روزمره گردید تا توصیف کننده ازخودبیگانگی مردم از جامعه خود باشد جامعه ای که آنها را سرکوب و تاریخشان را تحریف می نماید.

(Horton, Andrew; Brashinsky, Michael (1992). The zero hour: glasnost and Soviet cinema in transition (illustrated ed.). Princeton University Press. p. 131)

بنا به تعبیر دیوید لیتن، در شوروی سابق از این واژه به منظور اشاره به مردمان غیر روس تباری که به واسطه تاثیرات نظام سوسیالیستی از ریشه های قومی خود جدا افتاده بودند استفاده می شد

(Laitin, David D. (1998). Identity in formation: the Russian-speaking populations in the near abroad (illustrated ed.). Cornell University Press. p. 135 )

 به تعبیر پیاژه بروئر" مانکورت نمادی نیرومند در سینما، ادبیات و سنت شفاهی مردمان آسیای مرکزی محسوب می شود این مفهوم به فردی با یک پیش زمینه قومیتی خاص اطلاق می یابد که به واسطه تسلط نیروهای خارجی ، آنچنان دچار کورباطنی گردیده که نیاکان یا موطن خود را به خاطر نمی آورد منقرت بدل به استعاره ای جهت اشاره به مردمان آسیای مرکزی تحت لوای حکام روس در راستای همسازی با تاثیرات و نفوذ نظام کمونیستی روسیه بدل شده ، مردمانی که از شیوه های سنتی زیستشان برکنده شده اند به فراموشی سپردن گذشتگان و سنت ها، نه فقط مانکورت ها را به برده نیروهای خارجی مبدل می ساخت بلکه انسانیت وی را نیز تحت الشعاع قرار می داد "

(Paige Brewer2015)

البته بروئر به درستی متذکر می گردد بسیار دشوار است که بتوانیم فرهنگ آسیای مرکزی را به طور کامل از ساختار هژمونیک فرهنگ روسی در منطقه منفک نماییم حتی خود آیتماتف به ستایش از تاثیرات روسیه بر روی مردمان آسیای مرکزی می پردازد و در یک سخنرانی به سال 1993 عقیده اش را مبنی بر اینکه پیشرفت آسیای مرکزی بدون روسیه ممکن نبوده به صراحت ابراز می دارد آیتماتف می گوید:

" ما نمی توانیم با منزوی ساختن خودمان از روسیه به ترقی دست یابیم درست همانطور که روسیه نیز با منزوی ساختن خود از جهان نخواهد توانست به ترقی دست یابد توسعه ما جزئی از یک کلیت ارگانیک است زبان و فرهنگ روسی، بخش تام و تمامی از روان قزاق ها و قرقیزها هاست و بدانها جهت دستیابی به تمدن یاری می رساند " (همان منبع)

در انتها شاید بد نباشد قدری در باب جهان داستانی چنگیز آیتماتوف بیشتر بنویسیم

در آثار آیتماتف به طور معمول طبیعت آسیای مرکزی نقش بسیار پررنگی بازی می کند کوهستان، استپ، آسمان و.... و نیز تاثیرات روانشناختی این طبیعت بر روح و روان انسانی و ساخت جامعه.

وی یکی از محبوب ترین نویسندگان دهه های هفتاد و هشتاد میلادی در اتحاد شوروی محسوب می شد ایماژهای شرقی و ایده های موسع و ژرف، ذاتی ساخته های ادبی وی می باشد. همانطور که میلسینکا به درستی خاطرنشان می سازد: " آیتماتف برخوردار از نوع خاصی از تفکر خلاقانه بود که مشتمل بر دو فرم متضاد اندیشه ورزی بود: شرق و غرب "  (Miskina, 2004: 5)

و این ترکیب دوگانه متضاد حاصل پرورش ذهنی تحسین برانگیز وی در هر دو نظام فرهنگی بود از یک سو آشنایی با فرهنگ اروپایی و زبان روسی مسلط بر اتحاد شوروی و از سوی دیگر عناصر سنتی و اسلامی بومی مندرج در فرهنگ مردمان قزاق و قرقیز آسیای میانه. وی بر هر دو زبان روسی و قرقیزی احاطه داشته و به هر دو زبان قلم می زد.

خلاقیت ادبی آیتماتف به بهترین وجه، تزریق کننده امید به خوانندگانش است او باور دارد ویژگی هایی همچون، محبت، درستکاری و شهروند خوب بودن می تواند و باید همراه انسان در تمام اعصار باشد. هریک از این ویژگی ها گنجینه ملی یک ملت است یعنی دارایی مشترک فرهنگ انسانی در یک کشور بزرگ کثیرالمله.

وی بدل به یک فصل مشترک در تاریخ ادبیات ملیت متبوع خود ، همینطور ادبیات روسیه و نیز تاریخ ادبیات جهانی گردید شیوه اندیشه ورزی مبتنی بر اندرزنامه نویسی به مثابه انعکاسی از خرد معطوف به فلسفه شرقی در ترکیب با بهترین سنت های ادبیات اروپایی در آثار وی به چشم می خورد مبانی بنیادی زیبایی شناختی فرهنگ های اروپایی و آسیایی در کارهای آیتماتف به هم می رسند. شگفت آور نیست که کتاب هایش به دهها زبان برگردانده شده است از یک طرف، هویت قومیتی، به مثابه پژواک ویژگی های موجود در آن فرهنگ  در قالب عناصر داستانی و از طرف دیگر، علاقه فزاینده به تاریخ و فرهنگ ملی و مشارکت در صورتبندی منافع ملی در ساختار داستان هایش به صورت توامان وهمزمان دیده می شود. امروزه با خواندن این آثار می توانیم تامل کنیم چطور این فرهنگ ها در عین مشابهت های بسیار، تمایز و تفاوت نیز دارند آیتماتف در خلق فرهنگ لغت زبان تاتاری، اجرای برنامه های رادیویی، و تلاش جهت پرداختن به مشکلات و مسائل مرتبط با حفظ خلوص زبان مادری اش نیز درگیر بود و در عین حال مقالات زیادی نیز در حوزه نقد ادبی نگاشت. به واقع امروزه می دانیم که آیتماتف تا سال 1965 فقط به زبان قرقیزی می نوشت. نخستین کتابش به زبان روسی را در سال 1976 به رشته تحریر درآورد.

در دوران کمونیستی، حکومت درسیاستگزاری های منطقه ای خود در پی غلبه بر سوژه برخوردار از چندگانگی و تنوع ، همسان سازی فرایندهای قومیتی – زبانی بود و اینها دقیقا عناصری بود که در جهان داستانی آیتماتف مورد نقد وی واقع می شد. به عنوان مثال در مضمون منقورت ، عناصری همچون: طرد مادر، پرورش فرد در غیاب ریشه های قبیله ای، خلاء احساسی و طرد از جامعه ، ضدیت با اجتماع و شورش علیه آن و پیدایی انسان های ازخودبیگانه به چشم می خورد ((Aitmatov 2007

امروزه می توانیم تقارن قابل توجهی بین رفتار مونقورت و اعمال بنیادگرایان و ناسیونالیست های افراطی در ممالک مختلف شرق و غرب بیابیم. (Shavaliev, 2014; Finkelstein, 2002)

 به تعبیر ینسن ، واژه منقورت وارد فرهنگ لغات زبان تاتاری شده و بدل به واژه ای پرکاربرد گردید منقورت به نماد تغییر و تحولات اجتناب ناپذیری مبدل شد که انسان مدرن را درهم نوردیده و ارتباط او را با ریشه های تاریخی متجلی در قالب سبک زندگی اصیلش از هم گسسته (Jensen, 2002)

آیتماتف با وجود تاکید بر ریشه های بومی آسیای مرکزی، همزمان، بر اهمیت زبان روسی نیز پای می فشرد و این تاکید خردمندانه بر اهمیت زبان و ادبیات روسی و نیفتادن در دام بومی گرایی محض و دیگری ستیزانه یکی از جنبه های پراهمیت شخصیت ادبی ظریف،متوازن و متعادل آیتماتف است بسیاری از آثار وی به زبان روسی نگاشته شده و وی را نیز به مانند بولگاکف، شولوخف و پاسترناک می توان از بزرگترین ادیبان صاحب نقش در شکوفایی رمان و ادبیات روسی، بعد از انقلاب اکتبر برشمرد دقیقا به همین دلیل است که وی را می توان موضع و محل تقاطع غرب و شرق و تجلی فرهنگ مشترک اوراسیایی و برهم کنشی و تاثیر و تاثر متقابل فرهنگ ها و تمدن ها دانست وی در جریان مصاحبه ای با توبیاس آسموت بعد از انتشار آخرین رمانش " پلنگ برفی " در 2007 در پاسخ به مصاحبه کننده که از وی پرسیده بود:

" شما نویسنده هستید و به زبان روسی می‌نویسید تعجبی هم ندارد که این کار را می‌کنید. ولی مثلاً در ازبکستان زبان و خط روسی به عقب رفته و خط سیریلیک که الفبای شبیه لاتین دارد جایگزین آن شده است."

پاسخ می دهد:

" ازبکستان روزی متأسف خواهد شد که از زبان روسی جدا شده است. زبان روسی مفید‌ترین میراث تاریخ ماست. این زبان مانع نیست بلکه پل است. ما باید زبان روسی را وسعت ببخشیم نه این که از انتشار آن جلوگیری کنیم. چون زبان روسی معادلات را آسانتر می‌کند. اگر الفبای لاتین را وارد می‌کنیم باید حداقل الفبای زبان روسی را حفظ کنیم ودر آینده به عنوان ابزار همکاری هردو را به کار ببریم."

(http://www.madomeh.com/site/news/news/4133.htm )

وی به صراحت می گوید: " روسیه برای قرقیزستان حکم یک دوست را دارد که هدایای زیادی از آن می‌گیرد. از جمله با ارزش‌ترین این هدایا شاید زبان روسی است."

در پایان لازم به ذکر است میراث ادبی چنگیز آیتماتف، دارایی مشترک همه انسان ها و همه زبان هاست آثارش همچنان از جنبه های متعدد هنری، زیبایی شناختی و اجتماعی باارزش است، نویسنده دوزبانه – چنگیز آیتماتف – رسالت خود را حفظ زبان و ادبیات بومی و حفظ هویت انسان ها و فرهنگ یگانه شان می دانست.

و حسن ختام این نوشتار را نیز بیان خاطره ای از زبان خود آیتماتف قرار می دهم:

" ماجرایی از دوران جوانی‌ام را به یاد می‌آورم. آن زمان به عنوان یک گزارشگر برای آژانس خبری در شوروی کار می‌کردم. تا این که روزی از مسکو به من تلفن شد یک دوست خبرنگار از هند قصد داشت از کشورمان دیدن کند و من می‌بایست او را همراهی می‌کردم. به فرودگاه رفتم تا او را بیاورم. همکار هندی از هواپیما پیاده شد و بلافاصله در افق کوه‌ها را دید. و با هیجان از من پرسید: چرا بالای کوه‌ها سفید است؟ جواب دادم، به خاطر برف. پرسید: برف چیه؟ توضیح دادم که بالای کوه‌ها هوا سرد است و باران به برف تبدیل می‌شود. همکارم گفت: چقدر زیبا، من دوست دارم یک مشت برف به خانه ببرم. من با خنده گفتم کار مشکلی است.

اروپا طبیعتاً جذابیت‌ها، مناظر زیبا و چیزهایی دارد که ما نداریم. مثلاً راحتی و رفاه. اما اینجا در بروکسل گاهی به حرف همکار هندی‌ام فکر میکنم و او را خوب می‌فهمم. من هم دوست دارم یک مشت برف از کوه‌هایمان داشته باشم. "

 

منابع:

(-Aitmatov 2007 - Aitmatov Ch. Tavro Kassandry. Moscow: Azbuka-Klassika, 2007, 528 )

 

-Finkelstein 2002 - Eitan Finkelstein, Korni Islamskogo Fundamentalizma, in Noviy vek, 1, 2002, Date Views 28.12.2014,

http://www.languages-study.com/harah/magazine7.html

 

- Jensen 2002 - Rolf Jensen, The Dream Society. How the coming shift from information to imagination will transform your business, St.

Petersburg, Publisher: Stockholm School of Economics in St. Petersburg, 2002, p.179

-piage brewer, the mankurt remembers: the politics of language in kakakhstan 2015

-Shavaliev 2014 - Airat Shavaliev, Ukrainian right-wing forces today chanting anti-Russian slogans in the central streets of Kiev and shout

hurray Bandera and Shukhevych, Date Views 27.12.2014 http://www.ntv.ru/novosti/242046#ixzz3NFMUNeO1

(-Shneidman, N. N (1989). Soviet literature in the 1980s: decade of transition. University of Toronto Press)

  • علیرضا فدائی پور
  • ۰
  • ۰

 

مندرج در سایت فرهنگ امروز:

(http://farhangemrooz.com/news/47303 )

 و بازنشر آن در وبسایت مرکز دائره المعارف بزرگ اسلامی:

(http://www.cgie.org.ir/fa/news/154990 )

  • علیرضا فدائی پور
  • ۰
  • ۰

ترجمه: علیرضا فدائی پور

به سخن دیگر، نقل و انتقال انسان / کالا در امتداد این دریا به روالی منظم برای نخستین بار چه زمانی بوده است؟

وبسایت کورا Qura پرسش فوق الذکر را از چهار تن از مورخین و پژوهشگران پرسیده است که ذیلا پاسخ های داده شده را ملاحظه می فرمایید:

1-    پاسخ گرانت لی، مورخ استرالیایی:

 حکاکی ها و نقوش حک شده بر روی صخره ها نمایشگر قایق هایی است  که بر روی دریای کاسپین روان بودند و قدمت آنها به 12000 سال پیش می رسد ( 10000 سال پیش از میلاد )

شبه جزیره آبشوران که در جمهوری آذربایجان کنونی واقع است بالاخص، پارک ملی گوبوستان که در سواحل جنوب غربی دریای کاسپین قرار دارد یک سایت باستانی پراهمیت جهت بررسی هنر حکاکی بر روی صخره هاست. نقوش حکاکی شده مذکور مشتمل بر نقش تعدادی قایق است که محتملا از نی ساخته شده باشند که در برخی مواقع، قدمت آنها به دوره پالئولیتیک / مزولیتیک می رسد

این احتمال وجود دارد که هنر مذکور که مربوط به زمان تقریبی ده هزار سال پیش از میلاد است مرتبط با پاسگاه های دورافتاده مرزهای شمال شرقی فرهنگ  زارزیان باشد ( تمدنی منقرض شده با قدمتی دور و دراز که محتملا مسئول قایقرانی در دریای کاسپین بوده)

احتمالا قدمت سیر و سفر در دریای کاسپین توسط کشتی به زمانی بس کهن بر می گردد: همانطور که در نقشه پایین صفحه ملاحظه می نمائید، نوسانات موحش سطح آب این دریا در بازه زمانی مابین 20000 تا 12000 سال پیش از میلاد، دو دریای مدیترانه و سیاه را از طریق کانالی ( واقع در روسیه / اوکراین کنونی ) به کاسپین متصل می نمود. درست به همین طریق ، مطابق نقشه، دریاچه آرال نیز از طریق کانال دیگری به کاسپین متصل بود. در نقشه پایین صفحه، قسمت بزرگتر دریاهای این دوره، با آبی پررنگ نمایش داده شده است.

به واسطه گرمتر شدن ناشی از اقلیم نیمه گرمسیری که به سطوح بالاتر آب دریا منتهی شد اراضی گرداگرد دریا به مراتعی پرپشت و جنگل های بارانی مبدل گردید که شباهت اندکی به چشم انداز اراضی بایر کنونی در پیرامون این دریا دارد. ( در اینجا به نظر می رسد، نویسنده به چشم انداز اراضی بایر سواحل شمالی ، شرقی و غربی دریا که در تضاد با چشم انداز سواحل جنوبی دریا در گستره سرزمینی ایران است اشاره دارد – مترجم )

 

پاسخ دوم / ولادیمیر منکوف:

اگر بخواهم چند مورد از تاریخ موخرتر به پاسخ بسیار عالی گرانت لی بیفزایم:

شواهدی از کشتیرانی در دریای کاسپین در دوره قرون وسطی توسط روس ها ( و احتمالا نورس ها )وجود دارد ( نورس ها بومیان اسکاندیناوی پیش از مسیحی شدن این خطه بودند – مترجم) : این کشتی ها احتمالا با عبور از آبراهه تجاری ولگا وارد این دریا می شدند به طور قطع و یقین، مقادیر قابل توجه از سکه های نقره عربی از همین طریق وارد مبادلات بازرگانی روس ها در عصر مذکور گردیدند.

این روند در دوران تهاجم مغول دچار انقطاع شد اما من تصور می کنم مغولان حوزه ولگا ( اردوی طلایی ) و مغولان حوزه ایران ( ایلخانان ) هم از دریای کاسپین به منظور تجارت استفاده می کردند. به نظر می رسد در قرن پانزدهم آنطور که از سفرنامه آفانازی نیکیتین بازرگان روس برمی آید دریای کاسپین مجددا به یک مسیر تجاری پراهمیت تبدیل شده باشد در بازه زمانی 1600-1550 میلادی، انگلیسی ها و آلمانی ها شروع به مطالعه بر روی مسیر دریای کاسپین به عنوان مسیری بدیل برای عبوراز اروپای غربی به سمت ایران نموده باشند ( مسیری طولانی تر اما ضروری به منظور اجتناب از گذار از اراضی ترکان عثمانی و یا مواجهه با پرتغالی ها در اقیانوس هند)   

 

3-پاسخ مارتین فان درنات:

به نظر می رسد فئودور سیمونوف نخستین کسی باشد که موفق به ترسیم نقشه های جامعی از دریای کاسپین در قرن هجدهم شده باشد این نقشه ها در سال 1720 توسط آکادمی علوم روسیه منتشر گردید.

در 1670 هلند از کشتی های بیشتری در قیاس با انگلیس، فرانسه،آلمان، اسکاتلند، پرتغال و اسپانیا برخوردار بود که اقدام به نقل و انتقال کالا از دریای بالتیک و بالعکس می نمودند اما من شواهدی که دال بر کشتیرانی تجاری در حوزه دریای کاسپین در این برهه تاریخی باشد نیافتم.

 

4- پاسخ گلن واتسون:

ابزارهای عصر حجر، در زمان تقریبی 3.3 میلیون سال پیش در حوالی دریای کاسپین یافت شده اند اما درخصوص وجود مبادله در میان این انسان ها تردید وجود دارد انسان های نئاندرتال از حدود 200هزار تا 250 هزار سال پیش در پیرامون دریای کاسپین می زیستند اما شواهدی دال بر تجارت درمیان آنها وجود ندارد

مدارک مستند حاکی از اسکان انسان در حواشی دریای کاسپین در 11هزار سال پیش است.

خط تجاری ولگا توسط وایکینگ ها در قرن نهم تاسیس شد در دوره قرون وسطی، خط تجاری ولگا، اروپا را به دریای کاسپین متصل می نمود. روس ها از این خط تجاری به منظور تجارت با سرزمین های اسلامی واقع در حاشیه جنوبی دریای کاسپین بهره می بردند  

در طول دوران حکومت پطر کبیر، نقشه جامع دریای کاسپین ترسیم شد نخستین نقشه های مدرن از دریای کاسپین در 1720 به توسط آکادمی علوم روسیه منتشر گردید.

در سال 1950 در دوره استالین، حفر کانالی به منظور اتصال دریاچه آرال به دریای کاسپین صورت پذیرفت با این وجود پروژه مذکور پس از مرگ استالین کنار گذاشته شد.

  • علیرضا فدائی پور
  • ۰
  • ۰

ابناء

این متن در ادامه کمک به فهم بیشتر وجوه یکی از مقالات نخست این وبلاگ با عنوان " دیلمیان و یمنیان " ترجمه شده است


 

نوشته: سی . ای. بوسوورث

ترجمه: علیرضا فدائی پور

ابناء کلمه ای عربی معادل "پسران" است این اصطلاح به منظور توصیف بازماندگان سربازان و افسران ایرانی در یمن که دارای مادرانی عرب بودند اطلاق می شود. این افراد در زمان حیات پیامبر اسلام شناخته شده بوده  (ca. 580-632 A.D.)و همچون یک گروه قومی و اجتماعی متمایز در نخستین قرن پس از ظهور اسلام به بقاء خود ادامه می دادند.

ساسانیان، عراق را به جزئی از امپراتوری خود مبدل نموده و ایرانیان در جمعیت های کثیر در آن سکنی گزیدند. (cf. M. G. Morony, “The Effects of the Muslim Conquest on the Persian Population of Iraq,” Iran 14, 1976, pp. 41-59) این امر نقطه آغازی جهت یک سنت طولانی تلاش جهت بسط نفوذ ایرانیان در امتداد سواحل جنوبی خلیج فارس تا عمق شبه جزیره عربستان گردید اعمال نظارت سیاسی بر قبایل نافرمان بادیه نشین عرب که ساکن نجد بودند جهت حفاظت از مرزهای صحرایی عراق ضرورت داشته و امنیت کاروان های تجاری که از عراق به شهرهای حجاز و یمن می رفتند به امنیت مرزهای عراق مرکزی و عراق سفلی بستگی داشت. ساسانیان عموما به واسطه امیران دست نشانده خود یعنی پادشاهان عرب بنی لخم که بر حیره حاکم بودند این امر را تحقق می بخشیدند. علاوه بر این تسلط بر سواحل بحرین و عمان به منظور حفاظت از امنیت مسیرهای کشتی رانی که کالاها را از هند و شرق دور به بندر ابولا واقع در راس شط العرب انتقال می دادند ضروری بود ازاینرو در زمان شاپور دوم  (309-79) سربازان ایرانی به منطقه یمامه (واقع در شرق شبه جزیره اعزام ) شدند تا با یورش های اعراب به خلیج فارس مقابله نموده و در ادامه، کلونی هایی متشکل از افسران و سربازان ایرانی در امتداد خط ساحلی خلیج فارس ایجاد شد که محتملا اعتقادات و رسوم زردشتی این عده بر ساکنان بومی منطقه تاثیراتی گذاشته باشد. بالاخص، عمان از اهمیت راهبردی بالایی برخوردار بود بنابراین یک پادگان ایرانی در راس شبه جزیره مسندم مستقر شد که تنگه باریک هرمز که ورودی کشتی های از مبدا اقیانوس هند محسوب می شد را کنترل می نمود به طریق مشابه، پادگان های دیگری در منطقه باطنه، یا نواحی ساحلی عمان همچون صحار و روستاق تشکیل گردید

بااینحال در قرن ششم میلادی، ساسانیان تلاش سفت و سختی به منظور بسط سلطه و نفوذ خود در حوزه جزیره العرب تا حجاز در غرب و یمن در جنوب ترتیب دادند به نظر می رسد آنها اقدام به جمع آوری مالیات در مدینه به واسطه قبایل یهودی ساکن در آن منطقه نموده باشند. به احتمال می رود کیش مزدکی که تحت حمایت شاه قباد قرار داشت پیروانی در میان برخی اشخاص در مکه پیدا کرده باشد مکه جایی بود که فرقه زندقه در آن در اوان ظهور پیامبر اسلام شناخته شده بودند

بالاخص، یمن بستر مساعدی برای مداخلات ایرانیان در این زمان به شمار می رفت این منطقه همواره سرزمینی بود که در آن شاهک ها و اشراف قدرتمند محلی تحت لوای خاندان سلطنتی حمیریان حکومت داشتند به دنبال نقصان قدرت حمیریان، شاهد فروپاشی سیاسی در یمن بودیم در همین اثناء، تضعیف ادیان مبتنی بر شرک و چندخداباوری کهن رایج در میان بومیان عرب جنوبی و رشد تضادهای فرقه ای با مسیحیان یکتاپرست محلی و پیروان متعصب یهودی، این فروپاشی را تسریع نمود. اصطکاک مذهبی مابین مسیحیان نجران و یوسف اسفار ملقب به ذی نواس شاه یهودیان، منجر به دخالت فراگیر امپراتور حبشه، به منظور حمایت از مسیحیان یمن در سال 525 میلادی گردید. به مدت قریب به نیم قرن جنوب جزیره العرب، ظل حکومت ابرهه و پسرش مسروق تحت الحمایه امپراتوری حبشیان قرار گرفت ابرهه و مسروق در طی این مدت علی رغم فشارهای وارده از سوی قبیله لخمیان و اربابان ایرانیشان قدرت را در یمن در دست داشتند ما همچنین از تماس های دیپلماتیک مابین جنوب جزیره العرب و خسرو اول به لطف حکاکی های مطول باقی مانده از ابرهه آگاهی داریم این حکاکی ها در سد مارب در یمن موجود است در این حکاکی ها به ورود فرستادگان سیاسی پادشاه ایران اشاره شده است.   (see S. Smith, “Events in Arabia in the 6th century A.D.,” BSOAS 16, 1954, p. 440)

اشغال یمن توسط حبشیان تا حوالی سال 570 میلادی ادامه داشت در این زمان یک واکنش ناسیونالیستی یمنی یر ضد مسروق بن ابرهه برانگیخته شد رهبر این جنبش وطنخواهانه، سیف بن ذی یزن یکی از شاهزادگان خاندان سلطنتی حمیریان بود وی در ابتدا تلاش کرد تا حمایت لخمیان تحت الحمایه روم را کسب کند اما پس از آن وارد مذاکره مستقیم با خسرو اول گردید. شاه ایران تمایلی به دخالت در نقطه ای دوردست از خاک کشورش را نداشت اما سرانجام موافقت نمود نیرویی مرکب از هشتصد تن سواره نظام اصیل که محکوم به حبس بودند را با وعده شانس دستیابی به آزادی در صورت حصول به پیروزی ، روانه میدان نماید قوای مذکور به وسیله کشتی به سمت سواحل جنوبی جزیره العرب راند و با وجود اینکه دو کشتی از مجموع هشت کشتی مذکور، غرق شدند باقیمانده سربازان، در منطقه حضرالموت در خشکی، فرود آمدند این سربازان تحت امر وهرز موفق شدند مسروق را شکست داده و ضمن به قتل رساندن وی به سمت پایتخت یمن، صنعا حرکت کنند. سیف بن ذی یزن با استفاده از بالاترین درجه جنبش مردمی ضد حبشی، موفق شد به حکومت یمن رسیده و تحت الحمایه امپراتوری ایران مستقر گردید. بهره برداری سیف بن ذی یزن از فرصت در ادوار متاخر، مضمون بسیاری از افسانه های عامه پسند عربی شد در این افسانه ها، سربازان سیف مبدل به قشون مسلمان و حبشیان نیز در قالب کفاری سیاهپوست و دشمنان اسلام دگردیسی یافتند.  (cf. R. Paret, Sīrat Saif ibn Dhī Yazan, ein arabischer Volksroman, Hanover, 1924; and idem, EI1 IV, pp. 71-73) اما به محض بازگشت پادگان نیروهای ایرانی از یمن، شورشی در آن سامان درگرفت و سیف پس از تنها چهار سال حکومت کشته شد. ( این قتل، محتملا بین سال های 575 تا 578 رخ داده باشد) وهرز این بار با نیرویی مرکب از چهارهزار سرباز مجبور به بازگشت به یمن شد و ضمن درهم کوبیدن قاطعانه حبشیان، معدی کرب، پسر سیف را به عنوان حاکم یمن منصوب نمود. اینبار قوای ایرانی به مدتی بالغ بر نیم قرن در یمن باقی ماندند و یک فرماندار نظامی ایرانی در کنار معدی کرب به اداره امور یمن پرداخت. بنا به نقل طبری، فرماندار نظامی بعدی یمن، مرزبان پسر وهرز بود و پس از او نیز پسر مرزبان و پس از وی نیز پسرش خرخسرو و از آن پس حاکمی خارج از دایره فرزندان وهرز موسوم به باذان بر آن سرزمین فرمان می راندند (Ṭabarī, I, pp. 945-58; Ebn al-Aṯīr, I, pp. 447-51; Masʿūdī, Morūǰ III, pp. 162-67; there is, however, some variation in the sources over these names)

پادگان سربازان و افسران ایرانی در صنعا مستقر شدند و به واسطه پیوند و ازدواج با مردمان محلی، فرزندانشان که دارای پدر ایرانی و مادران عرب بودند توسط ساکنان منطقه،با عنوان ابناء، شناخته می شدند. ما درخصوص سیر تحولات درونی این کلونی ایرانی تا ایام نزدیک به پیش از ظهور پیامبر تقریبا هیچ اطلاعاتی در دست نداریم اگرچه ارتباط با ایران به واسطه انتصاب فرمانداران یمن توسط شاهان ایران و جایگزینی و جانشینی سربازان ایرانی به صورت دوره ای می بایست تداوم داشته باشد به عنوان مثال برای ما جالب است بدانیم که آیا کلونی ایرانی، آیین زردشتی را همچنان حفظ نموده و یا در الحاد رایج درمیان بومیان جنوب جزیره العرب، اسیمیله شده و یا حتی اینکه تا چه حد از مسیحیت محلی تاثیر پذیرفته باشد. آنچه که به صورت قطعی می دانیم این است که خرخسرو پسر مرزبان به لحاط فرهنگی کاملا عربیزه و با جامعه محلی، اسیمیله شده بود به همین دلیل از فرمانداری معزول و باذان به جایش منصوب شد. همچنین در این منبع از وقوع ناآرامی در کوهستان های یمن به علت تحمیل مالیات های گزاف از سوی ایرانیان در عهد مرزبان ذکری به عمل آمده است (Ṭabarī, I, pp. 1039-40) با اینحال، فروپاشی محتوم امپراتوری ساسانی درقلمرو عراق به سال 628 یعنی زمانی که هراکلیتوس امپراتور روم موفق به شکست دادن ارتش خسرو دوم و تهدید تیسفون گردید موجبات انزوای فزاینده ایرانیان مستقر در یمن و نقصان امیدهایشان به دریافت حمایت و تقویت ازجانب موطنشان را فراهم ساخت. همچنین در این زمان، آنها چیزی بیش از یک گروه محلی از میان مجموع گروه هایی که جهت کسب قدرت در یمن درحال منازعه بودند تلقی نمی شدند.

در اواخر حیات پیامبر اسلام که افق های پیش روی وی گسترده تر شد ، فرستادگانی را از مدینه به سوی مناطق دوردست جزیره العرب اعزام نمود و دیر یا زود گسترش تسلط مسلمین بر مناطق جنوبی شبه جزیره عربستان اجتناب ناپذیر به نظر می رسید. ایرانیان مستقر در یمن نیز چون در وضعیتی منزوی و آسیب پذیر به سر می بردند مایل به دریافت رویکرد مطلوب دیپلماتیک از سوی پیامبر اسلام بودند. تغییر مذهب باذان به اسلام در سال  10/631 ثبت شده که بر اساس آن، وی به همراه سایر بزرگان ابناء، همچون فیروز دیلمی و نیز فردی به نام وهب بن منبه از میان ابناء که بعدها به بزرگترین مورخ منطقه در عصر پیشااسلامی بدل شد به اسلام گرویدند  (Ṭabarī, I, p. 1763; Ebn al-Aṯīr, II, p. 304)

در همین اثناء، نخستین جنگ رده با مرتدین در یمن رخ داد رهبر مرتدین فردی بنام اسود بود که رهبر محلی قبیله عنس از قبایل جنوب عربستان محسوب می شد. وی شورشی را در واپسین سالیان عمر پیامبر اسلام رهبری می کرد و بر اساس منابع عربی، مدعی نبوت و معجزه بود. ما مطمئن نیستیم که شورش مذکور به طور خاص، حضور ایرانیان دریمن را هدف قرار داده باشد بیشتر از آن، محتمل به نظر می رسد که تظاهری از خاص گرایی محلی و جاه طلبی های شخصی باشد.در همین جا باذان از دنیا رفت و پسرش شهر در وضعیتی نامطلوب به قدرت رسید.  (11/632) در همین حین، شهر به دست اسود به قتل رسید اگرچه پادگان ایرانی مستقر در صنعا توانست همچنان شهر را در دستان خود حفظ نماید

خود اسود نیز به توسط یک رقیب محلی به نام قیس بن عبدیاقوت مرادی کشته شد وی خود را آشکارا دشمن ابناء نشان داد و درپی کشتار و اخراج خانواده هایشان از یمن بود. او دادویه رهبر ابناء را به قتل رساند اما فیروز و جشنش ( گشنسب) دیلمی ضمن مدیریت خردمندانه ابناء، اقدام به گریز به کوهستان ها و پناهندگی به قبیله هم پیمانشان بنوخولان نمودند . بنی خولان در سال 10/631 فرستادگانی را عازم مدینه نموده و نسبت به پیامبر اسلام ابراز فرمانبرداری کردند. آنها نخستین قبیله یمنی بودند که تسلیم پیامبر شدند. به نظر می رسد در طی وقوع دومین جنگ رده در یمن نیز کاملا وفادار به ابوبکر باقی مانده باشند.  

(see A. Grohmann and A. K. Irvine in EI2 IV, s.v. “Khawlān”)  

در همین گیرودار، قیس بن عبد یاقوت به آن دسته از ابناء که در این درگیری بی طرف باقی مانده بودند اجازه اقامت در یمن را داد اما سایرین که به فیروز دیلمی پیوسته بودند را وادار به خروج به سوی عدن نمود تا از آنجا با کشتی عازم ایران و یا هر خشکی دیگری در شبه جزیره عربستان در سواحل خلیج فارس شوند. بااینحال پیش از اینکه این سیاست عملا پیاده شود، قیس توسط فیروز دیلمی و متحدانش مغلوب شد جنگ دوم رده هم سرانجام هنگامی به پایان رسید که مهاجر بن ابوامیه سردار مسلمان، به منظور کمک رسانی به ابناء ، عازم یمن شد. (Ṭabarī, I, pp. 1851-67, 1983-2000; Ebn al-Aṯīr, II, pp. 336-41, 374-78; Balāḏorī, Fotūḥ, pp. 105-07; tr. P. K. Hitti, New York, 1916, pp. 159-62)

ابناء همچنان تا نخستین ادوار پس از اسلام به مثابه یک گروه مجزا ولو به لحاظ تبارشناختی باقی ماندند همانطور که فوقا خاطرنشان شد وهب بن منبه، مورخ و قصه نویس معروف از میان همین ابناء برخاسته بود (see Ebn Ḵallekān [Beirut], VI, pp. 35-36, no. 772; tr. de Slane, III, pp. 671-73) به همین قیاس می توان از ابوعبدالرحمان طاووس همدانی که از فقهای بنی خولان بود نام برد (ibid., II, pp. 509-11, no. 306; tr., I, pp. 642-44) سمعانی هم فهرستی مرکب از دانشوران و فقهای زیادی نقل می کند که از ابناء، نسب می بردند احتمال می رود که یکتاپرستی رایج در جنوب عربستان تا اندازه ای بر اجتماع ابناء تاثیر گذاشته باشد. اغلب این دانشوران در طی حدود یک قرن پس از اسلام شکوفا شدند  از حدود قرن سوم هجری برابر با قرن نهم میلادی است که دیگر، ابناء ، محو و در سایر مردمان یمن مستحیل شدند از ابناء در توجیه جنگ افروزی قبایل عرب خراسان در عهد امویان نیز یاد شده است (cf. J. Wellhausen, The Arab Kingdom and its Fall, Calcutta, 1927, pp. 421, 423)

 

Bibliography:

See also Christensen, Iran Sass., pp. 368-70, 373.

F. Altheim and R. Stiehl, Ein asiatischer Staat. Feudalismus unter den Sasaniden und ihre Nachbarn, Wiesbaden, 1954, pp. 147-48.

W. Montgomery Watt, Muhammad at Medina, Oxford, 1956, pp. 118, 128-30.

C. E. Bosworth, “Iran and the Arabs,” in Camb. Hist. Iran III, pp. 593ff.

  • علیرضا فدائی پور
  • ۰
  • ۰

یادداشت مندرج در مد و مه :

(http://www.madomeh.com/site/news/news/7264.htm )

  • علیرضا فدائی پور
  • ۰
  • ۰

نوشته: ولفگانگ فلیکس و ویلفرد مادلونگ

ترجمه: علیرضا فدائی پور

دیلمیان در نخستین سده ها پس از اسلام در جبال البرز و در امتداد خط ساحلی دریای کاسپین در شمال قزوین و در حدفاصل گیلان در غرب و تبرستان در شرق می زیستند. منشاء واقعیشان هرچه که می خواهد باشد در این دوران آنها و همسایگان گیل شان عمیقا وابسته به یکدیگر شناخته شده و مکررا در کنار هم از آنها یاد شده است. ادعا می شده که نیای این دو گروه از مردم ، دو برادر به نام های گیل ودیلم بوده که به یک قبیله عرب موسوم به بنو ذبه تعلق داشته اند به نظر می رسد این افسانه ناظر بر منشاء عرب دیلمیان در نخستین ادوار توسعه اسلام شکل گرفته باشد. (see Ṭabarī, I, pp. 1992, 2352; III, p. 2367)

مطمئنا دیلمیان در میان اعراب از زمان فتح یمن توسط ایرانیان حول و حوش سال 570 میلادی، شناخته شده بودند درخلال نخستین ایام صدر اسلام، فیروز و گشنسب دیلمی نقشی اساسی در میان ابناء یمن ( نخستین بازماندگان ایرانیان در یمن) ایفا نموده و حامی مذهب جدید در یمن بودند خانواده فیروز دیلمی به فلسطین و سوریه مهاجرت نموده جایی که برخی از فرزندانشان بدل به فقهای مسلمان خوشنامی گردیدند. احتمالا دیلمیان در تهاجم به نواحی شمالی جزیره العرب مشارکت داشته اند. ابودلف بن محلل  (sec. 25; Yāqūt, Boldān, s.v. Deylamestān) از منطقه ای موسوم به دیلمستان در 7 فرسنگی شهرازور نام می برد که در دوران پیش از اسلام به توسط دیلمیان به عنوان اردوگاهی جهت تهاجم به اراضی پست بین النهرین مورد استفاده واقع می شده است

باز فارغ از اینکه منشاء زبان اولیه دیلمیان چه بوده باشد می دانیم که در دوره اسلامی ، آنها به یکی از شاخه های زبان های شمال غربی ایرانی و همسان با زبان گیل ها تکلم می نموده اند پرسش های ناشی از گزارش اسطخری،  (p. 205) دراین باره که یک قبیله در ارتفاعات این ناحیه می زیست که به زبانی متفاوت با سایر گیل ها و دیلمیان تکلم می نموده و نیز گزارشی مشابه از سوی ابواسحاق صابی درخصوص قبیله ای ساکن در ناحیه رشت (Madelung, 1987, pp. 14-15) که گواهی بر ابقاء زبانی غیرایرانی در میان این مردمان است را می بایست همچنان مفتوح نگاه داشت.

در نخستین قرون اسلامی، دیلمیان توانستند به صورت موفقیت آمیزی در برابر تلاش های مکرر اعراب به منظور قتح سرزمینشان مقاومت نمایند بااین وجود به نظر می رسد برخی از سربازان مزد بگیر دیلمی ، حتی پیش از نبرد قادسیه به سپاهیان عرب ملحق شده و اسلام آورده باشند. (Ṭabarī, I, pp. 2340-41) سیف بن عمر گزارشی از جنگ در وجرود به سال 18 هجری، 639 میلادی می دهد که در آن سپاهیان عرب تحت فرمان نعیم بن مقرن، دیلمیان را شکست داده و رهبرشان موتا را به قتل رساندند.  (Ṭabarī, I, pp. 2650-53) در سال 24 هجری / 645 میلادی، قزوین به براء بن عزب حکمران ری واگذار شد و درست به مانند دوره ساسانیان از آن به عنوان خط مقدم مقابله با دیلمیان استفاده می شد گروهی از افراد پادگان سربازان دیلمی که به اسلام گرویده بودند در حوالی کوفه ساکن شده به حمراء دیلم ملقب بودند در احادیثی منسوب به پیامبر اسلام از قزوین به عنوان خط مقدم مسلمین ستایش شده و مقام مجاهدان آن با مجاهدین جنگ بدر برابر دانسته شده است (Ebn al-Faqīh, p. 283) عموما از دیالمه در کنار ترکان به عنوان وحشی ترین و منفورترین دشمنان مسلمین یاد می شده (Ṭabarī, II, pp. 285, 320, 722, 748, 1391) که جهاد بر ضد آنان مستحق ثواب عظیمی بوده است

در منابع تاریخی به شماری از یورش های مسلمین به بلاد دیلمان مختصرا ذکری به عمل آمده اما اطلاعاتی که حاوی جزئیات باشد کمتر عرضه شده است. به نظر می رسد حجاج بن یوسف، حکمران اموی عراق (73-95/694-714) به طور خاص مشتاق به انقیاد درآوردن این دشمنان سرسخت بوده و بنا به گزارش ها موفق به تهیه نقشه ای با جزئیات دقیق از سرزمین دیلم گردیده و نهایتا فرزندش محمد را به منظور تهاجم بدان سامان گسیل داشت. بااینحال تهاجم مذکور به شکست انجامید و در مقابل، محمد به بنای مسجدی در قزوین اکتفا کرد.   (Ebn al-Faqīh, p. 283) تا زمان فتح طبرستان به دست مسلمین در سال 144/761 این اسپهبدان دابویه ای بودند که مدعی حاکمیت بر گیل ها و دیلمیان بودند. اعراب به تداوم تقویت استحکامات مرزی در امتداد رود چالوس به منظور حفاظت در برابر یورش های دیلمیان پرداختند. بااین وجود، گیل ها و دیلمیان مکررا به حمایت از اسپهبدان در برابر مهاجمان مسلمان اعزامی از تبرستان برخاسته بالاخص، در زمان حکمرانی یزید بن مهلب در سال های 98/716-17 که در خلال آن، یزید اقدام به اعزام یکی از کارگزارانش به نام مولا حیان نباتی که دارای اصالتی دیلمی و سرکرده سربازان غیرعرب خراسان بود به عنوان سفیر برای اغفال اسپهبدان به منظور خلاص شدن از یک موقعیت خطرناک  نمود (Balāḏorī, Fotūḥ, p. 339; Ebn Esfandīār, I, p. 163; Ṭabarī, II, pp. 1291, 1329)

در سال 144/761 عمربن علاء موفق به فتح ناحیه رویان که به نظر نمی رسیده بخشی از تبرستان بوده باشد و در ادوار اولیه، دیلمی نشین بوده گردید شهر و ناحیه مرزی که مسلمین از آنجا اقدام به تهاجم به بلاد دیلمان می نمودند مزن نام داشت که در آن گروه هایی از دیلمیان تحت الحمایه مسلمین سکونت داشتند. 

(Ebn al-Faqīh, pp. 304-07) در 201/816-17 عبدالله بن خردادبه، موفق به فتح ناحیه لارز در حوالی آمل و نیز منطقه شرز برای امپراتوری اسلامی گردید  (Ṭabarī, III, pp. 1014-15) اگرچه به نظر نمی رسد تصرف نقاط مذکور مذکور، چندان دوام آورده باشد.

به احتمال زیاد پس از فتح تبرستان توسط مسلمین بوده که سلسله فرمانروایان دیلمی موسوم به جستانیان به قدرت دست یافته باشد. از جستانیان نخستین بار در منابع حول و حوش سال 176/792  یاد شده یعنی زمانی که یحیی بن عبدالله علوی شورشی به یکی از آنان و محتملا بنیاندگذار این سلسله – جستان -  پناه آورده بود. در سال  189/805  خلیفه هارون الرشید (170-93/786-809) به ملاقات مرزبان بن جستان در ری رفت تاریخ این سلسله را می توان تا نیمه نخست قرن یازدهم میلادی ردیابی نمود اما دامنه حوزه جغرافیایی اقتدارشان در خارج از شهرهای قبیله ای محل تردید است. جستانیان در رودبار به تخت نشستند رودبار مذکور بر کناره درهای واقع در حوضه آبریز رودخانه شاهرود واقع شده بود ( بنابراین ناحیه رودبار سفیدرود در نزدیکی منجیل مدنظر نیست) بلکه همانجایی مدنظر است که استحکامات قلعه الموت در سال 346/860-01بنا گردید.

از مذهب دیلمیان در این دوره اطلاعات اندکی در دست است. احتمال دارد تعداد قلیلی مسیحی یا زردشتی در میانشان بوده باشد اما قسمت اعظم آنها کافر بودند. مطابق نظر بیرونی  (Āṯār al-bāqīa, p. 224) گیل ها و دیلمیان تحت فرمانروایی سلسله ای منتسب به فریدون اسطوره ای، می زیستند که براساس باورهایشان، مردان دارای سلطه مطلق بر خانواده بودند. هنگامیکه ناصرالحق امام زیدی، موفق به اعمال آشکار قوانین اسلام بر پیروانش گردید قواعد پیشین را برانداخت. بیرونی با عبارات کنایه آمیزی اضافه می کند به رغم این تغییر آئین ظاهری، پیروان زیدی ناصرالحق همچنان قلبا کافر باقی ماندند. اسلام زیدی در دوره حیات امام قاسم بن ابراهیم زیدی، (d. 246/860) از رویان تا دیلمان گسترش یافت هنگامیکه حسن بن زید علوی، حاکمیت علوی را در تبرستان به سال 250/864 تاسیس نمود، دیلمیان مبدل به موثرترین حامیان وی شدند و اگرچه همیشه قابل اعتماد نبودند بااین حال جنگجویان متهوری به شمار می رفتند. دکترین زیدی که در این مرحله در میان دیلمیان ترویج شد دکترین قاسم بود که پیروانش بعدها قاسمیه خوانده شدند. پس از سرنگونی محمد، برادر حسن بن زید در سال 287/900 حسن بن علی اطروش ناصرالحق علوی، در فراخواندن جامعه به سوی اسلام در روستای گیلکجان و در میان دیلمیان غربی آن سامان و همینطور در هوسم ( رودسر فعلی ) به فعالیت برخاست کلیه گیل ها و دیلمیان ساکن در ناحیه شرق سفیدرود اقدام به تغییر آئین خود نمودند. دکترین وی با قاسم تفاوت داشته و پیروانش به ناصریه معروف شدند.

چون ناصرالحق موفق به توسعه نفوذ خود در میان گیل ها و دیلمیان گردید مجبور به تبعیت از جستان بن وهسودان شاه دیلمی گردید. در 301/914 شکست دردناکی بر ارتش سامانی در کرانه رود بورود در غرب چالوس تحمیل نموده و وی توانست حکومت علوی زیدی را در غرب تبرستان با پشتیبانی سرسختانه گیل ها و دیلمیان ، احیاء کند پس از مرگ ناصر در سال 304/917 گیل ها و دیلمیان ناصری، قرن ها به زیارت آرامگاهش در آمل می رفتند و عمیقا به فرزندان وی وفادار باقی مانده و به طور معمول، آنها را برای تصدی مقام امامت زیدی مرجح می دانستند.

 نعلآنها  حسن بن قاسم داعی جانشین ناصر، به سرعت وارد نزاع با دیلمیان شد که بخشی از علت آن، به جهت وفاداری دیالمه به بیت ناصر و بخشی نیز به علت همراهی وی با جمعیت ساکن در تبرستان بر ضد جنگجویان دیلمی نافرمان و ازخودراضی محسوب می شد. در سال  309/921 پس از یک تلاش بی ثمر برای فتح خراسان و توطئه رهبران گیلی و دیلمی جهت قتل داعی ، وی ضمن خنثی نمودن توطئه، تعداد هفت تن از سران گیلی و دیلمی را در گرگان به قتل رساند که موجبات ناخرسندی دامن گستری گردید. تعدا زیادی از شورشیان به سامانیان ملحق شده و عاقبت یکی از آنها به نام مرداویچ بن زیاری گیلی، در جنگی به سال 316/928 داعی را در انتقام خون عمویش که شاه گیل ها بود به قتل رساند.

چون حاکمیت زیدی تبرستان فروپاشید، رهبران گیلی و دیلمی متعددی همراه با پیروان شخصیشان بخت خود را چه به عنوان سرباز اجیر و یا در صورت مساعد بودن اوضاع ،تلاش برای تاسیس سلسله های مستقل در معرض آزمون گذاشتند ماکان بن کاکی و اسفاربن شیرویه، نخستین سرداران دیلمی بودند که به رقبای اصلی یکدیگر مبدل شدند اسفار با خدمت به سامانیان کارش را آغاز کرد و پس از آن حاکمیت مستقل خودش را در ری، قزوین، زنجان، ابهر، قم و کرج تاسیس نمود.

در سال 319/931 وی به دست زیردست پیشین خود مرداویچ که بنیانگذار سلسله زیاری شد به قتل رسید. مردواویج به سرعت، همدان، دیناور و اصفهان را ازچنگال عمال خلیفه به درآورد و تبرستان و گرگان را نیز از ماکان گرفته و به قلمرو خود افزود. در این هنگام با شورش یکی از سردارانش علی بن بویه موسس سلسله آل بویه در کرج مواجه شد به سال 322/932 به سوی خوزستان شتافت و آن ناحیه را به اشغال خود درآوردو حکومتش از سوی علی که حکمرانی شیراز و فارس را در دست داشت به رسمیت شناخته شد مردوایج نقشه فتح عراق را در سر پرورانده امیدوار به واژگونی خلافت عباسی و بازگرداندن قدرت به ایرانیان بوده و در مراسم تاجگذاری اش از تاجی مشابه با خسرو انوشیروان بهره برد  (531-79) وی به دست سربازان ترکش در اصفهان کشته شد طرح های وی دال بر تعلق خاطر قوی گیل ها و دیلمیان به سنت سلطنت ایرانی در این دوران بود. در این زمان، اسفار متمایل به اعلام خود به عنوان پادشاه ایران بوده و تختگاهی از طلا در ری برای خود ترتیب داد اگرچه تحقق عملی برخی از این جاه طلبی ها بر دوش بوئیان افتاد.

در پیامد قتل مردواویج، سراسر نواحی جنوبی کاسپین تحت حاکمیت برادر و جانشینش وشمگیر قرار گرفت. از آن پس، حاکمیت زیاری در گرگان بنیان گرفت و به طور معمول، تبرستان را نیز شامل می شد. این حکومت تا ربع آخر قرن یازدهم ادامه یافت اما پس از آن قلمروشان تحت حاکمیت سلجوقیان به سال 433/1041 قرار گرفت

بوئیان مهمترین کنشگران در توسعه قدرت دیالمه محسوب می شدند. جد آنان ابوشجاع بویه، ماهیگیری برخاسته از منطقه ای بود که بعدها لاهیجان خوانده شد. وی به همراه 5 پسرش به سپاه ناصرالحق پیوست. سه تن از پسرانش به سلطنت رسیدند علی عمادالدوله، به سال 322/934 حاکمیتش را در فارس مستقر نمود پس از تهاجم به کرمان در سال 324/936 نواحی جنوبی عراق را به تصرف خود درآورده و در سال 334/945 وارد بغداد تختگاه خلفای عباسی گردید. دوران طولانی حکمرانی سه سردار آل بویه موجبات مهاجرت دیالمه به هر سه نقطه تحت تسلطشان را فراهم ساخت که باعث شد تیول های نظامی بالاخص در حوالی شیراز در فارس، جنوب بغداد و ناحیه ری در اختیار دیلمیان قرار گیرد. علی عمادالدوله، رهبر عالی رتبه در میان امرای آل بویه به شمار می رفت. در سال 325/937 در شیراز تاجگذاری و عنوان شاهنشاه را بر خود نهاد. بخشی از علت این نامگذاری به خاطر ادعای مشروعیت مستقل از خلیفه و بخشی دیگر به خاطر جذابیت احساسات ملی گرایانه ایرانی در میان جوامع ساکن در فارس و نیز در میان گیل ها و دیلمیان بوده و بخشی دیگر هم ناشی از نیاز به اعمال اقتدار بر برادرانش که در قلمروهای مستقل خود به سر می بردند بوده است بوئیان همزمان با پذیرش عنوان سنتی سلطنت ایرانی، به ترویج ایدئولوژی حکومت دیالمه ( دولت الدیلم) پرداخته که قرار بود بدیل حاکمیت عربی عباسیان و قریش باشد. این ایدئولوژی پیش از این در کتاب نوشته شده توسط حمزه اصفهانی به سال  350/961 بازتاب داشته و توسعه تمام و کمال آن به دست عضدالدوله برادرزاده عمادالدوله به عنوان بزرگترین فرمانروای بوییه صورت گرفته است. عضدالدوله، خلیفه عباسی را وادار به پذیرش صریح و به سمیت شناختن حاکمیت بوئیان و عدم دخالت در امور حکومتی نمود وی ابواسحاق صابی را به نوشتن کتاب التاریخ فی اکبر الدوله الدیملیه تشویق نمود (امروزه قسمت اعظم این کتاب مفقود شده) که به توضیح حکومت دیلمیان و شکوه و عظمت آن می پرداخت ابواسحاق در این کتاب آشکارا به طرح دعوی بوئیان که نسب خود را به بهرام گور فرمانروای ساسانی می رساندند می پردازد (Bīrūnī, Āṯār al-bāqīa, p. 38) با اینحال ضعف و منازعات داخلی حکام آل بویه در ادوار متاخر، این فرصت را در اختیار خلفای عباسی قرار داد تا مجددا مدعی نقش سنتی خود در اعمال قدرت مطلقه گردند. یکی از دلیل اصلی ضعف قدرت بوئیان این واقعیت بود که دیلمیان عمدتا سربازان پیاده نظام بودند بنابراین آل بویه از بدو امر ناچار از به کارگیری سواره نظام ترکی به منظور برقراری توازن در سپاه گردید. متعاقباعناصر ترک هم به سرعت به حلقه نخبگان حاکم وارد شدند. خود عضدالدوله از طرف مادرش که کنیزی ترک بود تباری نیمه ترک داشت و برخی از فرمانروایان متاخر آل بویه نیز خون ترکی بیشتری در قیاس با خون دیلمی در رگ هایشان جاری بود. در سال 453/1062 حکمرانی بوئیان به وسیله ترکان سلجوقی سرنگون گردید.

قلمرو سلجوقیان تا نواحی شمال غربی آذربایجان و فراتر از آن می رسید رهبری آنها بر عهده خاندان های سالاریان، مسافریان یا لنگریان ( یا کنگریان) قرار داشت موسس سلسله کنگریان سالار بن اسوار بود که نام عربیزه و اسلامیزه شده اش محمد بن مسافر شد. او پسرخوانده جستان بن وهسودان بود سالاریان همواره پیوندهای عمیقی با جستانیان از طریق ازدواج و تلاش مشترک جهت اعمال تسلط بر دیلمیان داشتند. محتملا محمد بن مسافر در اواخر قرن نهم بر کوهستان صعب العبور سمیران مسلط شده و بدان طریق توانست کنترل طارم را در دست گیرد طارم ناحیه ای گسترده شده در امتداد میانی سفیدرود پیش از تلاقی آن با شاهرود به شمار می رفت. پس از اینکه جستان بن وهسودان توسط برادرش علی که بعدها به خدمت عباسیان درآمده و نهایتا حاکم ری شد به قتل رسید انتقام خون او توسط ابن مسافر با کشتن علی در سال 307/919 صورت پذیرفت. او همچنین خسروفیروز برادر علی را که حکومت رودبار و الموت را در دست داشت به قتل رساند اما نتوانست از بر تخت نشستن مهدی سیاه چشم پسر خسروفیروز در الموت ممانعت به عمل آورد. به نظر می رسد در حالیکه آل مسافر به تدریج موفق به بسط سلطه خود در ارتفاعات دیلمان گردیدند جستانیان اغلب اوقات دامنه قلمروشان محدود به الموت می گردید. ابن مسافر به علت خودکامگی بیش ازاندازه ، توسط پسرانش وهسودان و مرزبان  در سال 330/942 از سلطنت خلع شد اگرچه پسران به خاطر دخالت مادرشان صرفا به محبوس نمودن وی اکتفا کردند.وهسودان حکومتش در طارم را ادامه داده و مرزبان هم به آذربایجان یورش برد. سالاریان تا سال 373/973 در آذربایجان حکومت کردند و در مواقعی قلمروشان تا ارمنستان و نواحی عمدتا مسلمان نشین ماوراء قفقاز نیز توسعه یافته بود. حتی تا دهه ها پس از به قدرت رسیدن سلجوقیان در سال 434/1043-44 نیز آل مسافر همچنان به حیات خود در ناحیه طارم ادامه داد.

دیلمیان در کنار تاسیس سلسله های حکومتی مختص به خود، به عنوان سرباز اجیر به خدمت خیلی از دولت های مستقر، فارغ از تفاوت هایشان درمی آمدند در شرق، سامانیان سربازان ماجراجوی دیلمی را به گرمی درمیان خود پذیرفتند در مصر، العزیز خلیفه فاطمی (365-86/975-96) به طور خاص، علاقه مند به استفاده از عناصر دیلمی و ترک در سپاهش بود. نخستین گروه از این دست افراد، قشونی تحت رهبری آلپتکین ترک بود که به سال 368/978-79 وارد مصر شد که پیش از آن در خدمت معزالدوله دیلمی فرمانروای آل بویه قرار داشت. به دستور العزیز، قشون دیلمی مذکور در ناحیه ای مخصوص در قاهره واقع در غرب مسجد الازهر مستقر شدند (Maqrīzī, I, pp. 74, 263, II, pp. 8, 10)

در این دوره، بلاد دیلمان عرصه منازعه قدرت های بومی و خارجی گردید که هریک تلاش داشتند بر آن مسلط گردند. پس از سقوط دولت زیدی در تبرستان ، امرای علوی زیدی متعددی خرده حکومت های مختلفی در شهرهای حاشیه دریای کاسپین در دیلمان و گیلان شرقی تاسیس نمودند. مهمترین این حکومت ها در هوسم واقع در مرز دیلمان بود که در آن ناصرالحق فعال بود حوزه علمیه ناصریه نیز در هوسم واقع شده بود. در ارتفاعات ، جستانیان و آل مسافر برای اعمال سلطه بر منطقه، رقبای هم بودند. جستانیان به زیدیه گرایش داشته و در این زمان حامی مدعیان زیدی مقام امامت بودند اما آل مسافر تحت نفوذ اسماعیلیان قرار داشتند. هم آل زیار و هم آل بویه تلاش می کردند نفوذ خود بر خاستگاه جغرافیاییشان را به توسط پشتیبانی یا منازعه با مدعیان زیدی علوی اعمال نمایند.  

تشیع اسماعیلی در میان دیلمیانی که تا پیش از آن زیدی بودند از ادوار نخستین رواج داشت که بخشی از دلایل آن به سرخوردگی دیلمیان از رفتار و نزاع های رایج در میان رهبران علوی پس از مرگ ناصرالحق باز می گردد. به طور خاص، داعی اسماعیلی ابوحاتم رازی (d. 322/934) موفق به کسب وفاداری بسیاری از این دیلمیان برگشته از آئین زیدی گردید دراین میان گمان می رود گرایش افرادی چون اسفار، مردواویج و سیاه چشم جستانی به جنبش تشیع اسماعیلی، تنها ظاهری بوده باشد. در میان سالاریان، هردو پسر محمدبن مسافر یعنی وهسودان و مرزبان نیز همچون وزیرشان جعفربن علی به اسماعیلی بودن اشتهار داشتند ابن حوقل (p. 349) حضور اسماعیلیان پرشمار در آذربایجان تحت حکومت مرزبان به سال  344/955 را متذکر می گردد.

کلیه این تازه گرویدگان به اسماعیلیه متعلق به شاخه قرمطی آن بودند که محمد بن اسماعیل را به عنوان مهدی موعود شناخته و امامت فاطمی را مردود می دانستند. گرایش فاطمی اسماعیلی هم بعدها درمیان دیلمیان رواج یافت. داعی پیشگام اسماعیلی، موید فی الدین شیرازی موفق به تغییر آئین حکمران بویه ای فارس و شماری از دیلمیانی که در سپاه وی خدمت می کردند به سال 438/1046 گردید و این در حالی بود که داعی اسماعیلی خلیفه المستنصر فاطمی (427-87/1036-94) یعنی حسن صباح همچنان درمیان دیلمیان ساکن کوهستان فعال بود وی به سال 483/1090 استحکامات الموت را از چنگ علویان زیدی به در آورده و آن را موضع دفاعی خود قرار داد. پس از مرگ المستنصر، الموت به مرکز جنبش اسماعیلیه نزاری، و بعدتر سکونتگاه امامان نزاری مبدل گردید. سایر استحکامات کوهستانی دیلمان همچون میمون دژ، لمسر و سمیران هم تصرف و بدل به استحکامات دفاعی شدند. درعین حال که ارتفاعات دیلمان به شدت تحت کنترل اسماعیلیه نزاری قرار گرفت ، فعالیت زیدیه نیز به صورت محدود در مناطق ساحلی گیلی و دیلمی نشین مشتمل بر لاهیجان تداوم داشت

سقوط الموت در سال 654/1256 و ویرانی قلعه های اسماعیلیان نزاری توسط مغولان منجر به پایان فعالیت آنان در کوهستان های دیلمان گردید. پس از آن الموت مکررا دست به دست شد در قرن چهاردم خداوند محمد امام شاخه محمدشاهی حمایت گسترده اسماعیلیان دیلمان را کسب نموده و نهایتا موقعیت خودش را در الموت تثبیت کرد. در نواحی ساحلی، علویان زیدی از هر دو شاخه فقهی قاسمیه و ناصریه، در رقابت با ملاکین محلی، فعال بودند.در این خصوص تا زمان جلوس سلسله امیرکیائیان اطلاعات تاریخی قلیلی در اختیار است. سیدعلی کیا بن امیرکیا ملاطی در سال 769/1367-68 با حمایت سیدهای مرعشی شیعه امامیه، حکمران گیلان شرقی شد ( این سیدها مدعی نسب بردن از پیامبر اسلام بودند) مرعشیان حکومت مازندران را در دست داشته و از سوی فقهای زیدی ساکن در لاهیجان و رانکوه به رسمیت شناخته می شدند. خداوند محمد به توسط علی کیا از الموت بیرون رانده شد رازی کیا پسر علی کیا به سال (798-829/1395-1426) کنترل موثر ارتفاعات را در دست داشت. حکمرانان بعدی سلسله امیرکیائی، اگرچه ظاهرا، زیدی بودند اما در لاهیجان براساس توالی های خانوادگی و بدون اینکه مدعی مقام امامت باشند حکومت می کردند.

پس از سرکار آمدن صفویه، سلطان احمدخان امیرکیائی در سال 933/1526-27 تشیع امامیه را پذیرفته و اجتماعات زیدیه در میانه آن قرن دچار ازهم گسیختگی شد. آخرین باری که از شیعیان نزاری در ارتفاعات سخن به میان آمده مربوط به قرن شانزدهم می شود هنگامیکه نواحی زیر سلطه دیلمیان برای نخستین بار در تاریخ در قالب حکومت یکپارچه ایران ادغام شدند اغلب ساکنانش به تشیع اثنی عشری گرویدند که در ادوار ماضی تنها عده اندکی از دیلمیان بدان اعتقاد داشتند. هم اینک نواحی تاریخی دیلمان به لحاظ اداری بخشی از استان گیلان گردیده که اغلب ساکنانش گیل در نظر گرفته می شوند. تنها یک ناحیه کوچک واقع در جنوب لاهیجان است که همچنان دیلمان خوانده می شود.   

 

 

 

 

 

Bibliography:

(For cited works not found in this bibliography and abbreviations found here, see “Short References.”) Abū Dolaf b. Mohalhel, Resāla, ed. V. Minorsky as Abu Dulaf’s Travels in Iran, Cairo, 1954.

F. Daftary, The Ismaʿilis, Cambridge, 1990, index s.v.

Daylam, Daylamān. M. S. Khan, “The Contents of the Kitāb al-Tājī Manuscript of Abū Isḥāq al-Ṣābī,” Islamic Studies 8, 1969, pp. 247-52.

W. Madelung, “Abū Isḥāq al-Ṣābī on the ʿAlids of Ṭabaristān and Gīlān,” JNES 26, 1967, pp. 17-57.

Idem, “The Assumption of the Title Shāhānshāh by the Būyids and the ‘Reign of the Daylam (Dawlat al-Daylam),’” JNES 28, 1969, pp. 84-108, 168-83.

Idem, “Further Notes on al-Ṣābī’s Kitāb al-Tājī,” Islamic Studies 9, 1970, pp. 81-88.

Idem, “The Minor Dynasties of Northern Iran,” in Camb. Hist. Iran IV, pp. 198-249 (p. 225 l. 24: for Vushmgīr read Vahsūdān).

Idem, Arabic Texts Concerning the History of the Zaydī Imāms of Ṭabaristān, Daylamān and Gīlān, Beirut, 1987 (edition of the extant fragment of Abū Esḥāq Ṣābī’s Ketāb al-Tājī on the Deylamites, together with other relevant source material).

Maqrīzī, Ḵeṭaṭ, 2 vols., Būlāq, 1270.

V. Minorsky, La domination des Dailamites, Paris, 1932.

Idem, “Daylam,” in EI2, pp. 189-94 (excellent and comprehensive, with references to earlier literature).

M. Sotūda, Az Āstārā tā Estārbād, 6 vols., Tehran, 1349-56 Š./1970-77, esp. II (for archeological remains and historical geography).

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  • علیرضا فدائی پور
  • ۰
  • ۰

نوشته: ولفگانگ فلیکس

ترجمه: علیرضا فدائی پور

در دنیای باستان، دیلمیان عبارت از قبایلی کوه نشین اند که عموما به واسطه آثار جغرافیدانان عرب در قرن دهم میلادی به عنوان ساکنان منطقه دیلم یعنی مناطق مرتفع گیلان به ما شناسانده شده اند اگرچه ، گستره توزیع جمعیتی دیلمیان تا مناطق جنوبی ارمنستان و قفقاز نیز قابل استنتاج است

  (Minorsky, p. 193)

نخستین باری که از دیلمیان در منابع مکتوب یاد شده به "تاریخ جهان" پلی بیوس که مربوط به اواخر قرن دوم پیش از میلاد بوده بازمی گردد که در توصیف سرزمین ماد بلافاصله پس از مادها از دیلمیان در کنار کادوسیان و میتانی ها به عنوان ساکنان شمال ایران یاد شده همچنین این احتمال نیز وجود دارد که پیش از پلی بیوس،  قوم الیمایویی که توسط پلوتارک در کنار مادها از آن ها نام برده شده به واقع همان دیلمیان بوده باشند. در اواخر قرن دوم میلادی، تولمی ، موقعیت جغرافیایی موطن دیلمیان را جنوب شرقی ری و غرب تپورستان (طبرستان ) می دانست. (Markwart, Ērānšahr, p. 126 n. 1) در کارنامک که به زبان پهلوی نگاشته شده اینگونه ثبت گردیده که در آخرین سال های ضعف و فتور پادشاه اشکانی موسوم به آرتابانوس پنجم ( و یا شاید هم چهارم)، وی سپاهیانش را از ری، دیلمان و پتشخوارگر فراخواند. این سند مشخص می نماید که نواحی جنوبی جبال البرز موطن دیلمیان بوده است. به صورت دقیق تر در نامه تنسر، قید شده که دیلمان، گیلان و رویان، همگی جزء قلمرو گشنسپ شاه تبرستان قرار داشته است. گشنسب تحت الحمایه اردشیر ساسانی قرار داشت و بدین وسیله توانست فرمانروایی اش را با ضمانت شخص اردشیر حفظ نماید. این سلسله در دوران پیروز اول نیز همچنان بر سر کار بود  

(459-84; cf. Masʿūdī, Tanbīh, p. 99-100)

قباد  (488-531) فرزند کهتر خود کاووس را به عنوان شاه تبرستان منصوب نمود (Nāma-ye Tansar, tr., p. 70; Ebn Esfandīār, tr. Browne, pp. 92-94) در اواخر سلطنت قباد ( زمانی که امپراتور روم ژوستن اول هنوز در قید حیات بود ) وی سرداری به نام بویه ملقب به وهرز را به سوی گرگین حاکم گرجستان که تحت الحمایه روم بود گسیل داشت بویه اهل دیلم بود این واقعیت از سنتی که بر اساس آن، وهرز فاتح یمن در دوره سلطنت خسرو انوشیروان پیش از آن حاکم دیلم بوده استنباط می شود. (Masʿūdī, Tanbīh, p. 260; Ḥamza, p. 138) سربازان تحت امر وهرز هم همگی دیلمی بودند  (Nöldeke, Geschichte der Perser, p. 167) بنا به گزارش پروکوپیوس (Nöldeke, Geschichte der Perser, p. 167) که از یک نقطه نظر غربی تنظیم شده: "دیلمیان متحدین خودمختار ایرانیان بوده و در کوهستان های صعب العبوری واقع در قلب ایران می زیستند و به عنوان جنگجویان پیاده نظام مجهز به شمشیر، سپر ، زوبین مطرح بوده و به واسطه زیست در نواحی کوهستانی دارای روحیه ای جنگاورانه بوده اند" (De Bello Gothico 4.14.5-7, 4.14.9) اندکی بعد، مطابق گزارش آگاتیاس (3.17.6-9, 3.17.18-22) دیلمیان حملات بی حاصلی را بر ضد هون های سابیر که در خدمت رومیان بودند سامان دادند. آگاتیاس، دیلمیان را به مثابه متحدین جنگجو و خودمختار ایرانیان معرفی نموده که دارای مهارت های کامل رزمی در جنگ های نزدیک یا بافاصله بوده و از شمشیر، نیزه و فلاخن استفاده می نمودند. در قطعه ای منسوب به تئوفانس، نوشته شده که در جنگ های مابین ایرانیان و رومیان که در خلال حکمرانی ژوستن دوم بر روم رخ داد قوای دیلمی به میدان نبرد مابین ایرانیان و ساویرهای هون اعزام شدند پس از پایان پادشاهی هرمز چهارم و در دوره ای که منازعه ای در داخل حکومت ساسانی مابین مدعیان قدرت رخ داده بود رهبری دیلمیان به بهرام چوبین پیوست. هنگامیکه خیرش بهرام چوبین به شکست انجامید دیلمیان به شورش دایی خسرو دوم گرویدند

(probably 592-95; cf. Nöldeke, Geschichte der Perser, p. 486) پس از شکست این شورش، شهر  وهرز ( حاکم دیلم) در اتحادی با مرزبان گرگان به مصاف بازماندگان سپاهش مشتمل بر دیلمیان و ارامنه رفتند   (Sebeos, tr., pp. 43-46) برحسب اتفاق، گزارش شده (Balāḏorī, Fotūhá, p. 282) که خسرو دوم، گارد محافظانی مرکب از 4000 نظامی دیلمی در اختیار داشت. هنگامیکه اعراب موفق به فتح سراسر ایران شدند دیلمیان همچنان خودمختار باقی مانده و تا قرن نهم تابع سلسله های حکومتی خودشان بودند  (cf. Minorsky, p. 190; Markwart, Ērānšahr, p. 127; see ii, below).

مسیحیت هم برای نخستین بار به سال 554 وارد خطه دیلم گردید که گزارش شده در آمل و گیلان اسقف مسیحی وجود داشته (Chabot, pp. 109, 366) این مذهب مدتی طولانی در این ناحیه دور از دسترس به بقاء خود ادامه داد اسقف نسطوری، تیموتی یکم (780-823) جایگاه گیلان و دیلم را به عنوان شهرهای اسقف نشین ارتقاء داد (Thomas of Marga, I, pp. 252-53; II, pp. 467-68) با اینحال مدارک برجای مانده از مکاتبات اسقف دال بر این است که جایگاه شهرهای مذکور تنها مابین سال های98 - 795 وجود داشته است. (cf. Braun) به واقع این ترتیبات هیچگاه پایدار نبوده اند در سال 893 الیاس اسقف دمشق ، تنها یک بار از سرزمین ماد ( ری ) به عنوان اسقف نشین یاد نمود و فهرست مذکور توسط ابن الطیب ( متوفی به سال 1043) گردآوری شده و عبدیشو اسقف نصیبی (متوفی به سال 1318) در این خصوص ساکت بوده (Sachau, pp. 21 ff.) با این وجود عنوان اسقف نشین دیلم، مجددا در فهرست های مطروحه توسط مورخان در قرن چهاردهم از سوی اسقف های نسطوری، متی و نیز اندکی پیش از آن، صلیبها بن یوحنا مورد تاکید قرار گرفته است  (Maris Amri et Slibae, pp. 126, 132) اینطور به نظر می رسد که بقایای مسیحیت تا آن دوران همچنان وجود داشته است

 

 

Bibliography :

(For cited works not found in this bibliography and abbreviations found here, see “Short References.”) O. Braun, “Ein Brief des Katholikos Timotheos I über biblische Studien des 9. Jahrhunderts,” Oriens Christianus 1, 1901, p. 299-313.

 

J.-B. Chabot, Synodicon Orientale ou Recueil de synodes nestoriens . . ., Paris, 1902.

 

Kār-nāmag ī Ardašīr, tr. T. Nöldeke as “Geschichte des Artachšīr i Pāpakān,” Bezzenbergers Beiträge 4, 1878, pp. 22-***.

 

Maris Amri et Slibae De Patriarchis Nestorianorum Commentaria, ed. E. Gismondi, Rome, 1896.

 

V. Minorsky, “Daylam,” in EI2 II, pp. 189-94.

 

Nāma-ye Tansar, tr. M. Boyce as The Letter of Tansar, Rome, 1968.

 

E. Sachau, “Zur Ausbreitung des Christentums in Asien,” APAW, Phil.-hist. Kl. 1, 1919, pp. 1-80.

 

Sebêos, Patmutʿiwn i Herakln, tr. F. Macler as Histoire d’Héraclius par l’évêque Sebèos, Paris, 1904.

 

Thomas of Marga, Historia Monastica, ed. and tr. E. H. W. Budge as The Book of Governors, 2 vols., London, 1893.

 

  • علیرضا فدائی پور
  • ۰
  • ۰

 

ترجمه یادداشتی مندرج در سایت مد و مه

(http://www.madomeh.com/site/news/news/6812.htm )

  • علیرضا فدائی پور
  • ۰
  • ۰

ترجمه مقاله ای مندرج در سایت میدان:


(http://meidaan.com/archive/20541 )

  • علیرضا فدائی پور
  • ۰
  • ۰

روزنامه شهروند در شماره مورخه 3/7/95 خود در سلسله مقالات سودمندی وضعیت بحرانی اکوسیستم های دریایی کشور را مورد نقد و ارزیابی قرار داده است که حاوی بینش های ارزشمندی است

در مقاله نخست با عنوان "دریا روز به روز آب می رود" به قلم مینا مهری کاهش حجم آب دریای کاسپین مورد بررسی قرار گرفته است نویسنده با استنادات به داده های "مرکز ملی مطالعات و تحقیقات دریای خزر" کاهش شدید آب این دریا را گزارش نموده که علت آن به ادامه تأثیر خشکسالی سال‌های قبل در حوضه آبریز کاسپین و کاهش بارش و در نتیجه کاهش آبدهی رودخانه‌های منتهی به دریا و مهم‌ترین آنها رودخانه ولگا نسبت داده شده است.

نویسنده در ادامه با استناد به نظر مسئولان و کارشناسان، سرفصل این کاهش تراز آبی را در یک عامل زیست محیطی یعنی "کاهش حجم سطحی در حوضه‌های آبریز" خلاصه می نماید

و در این مقوله با رقم عجیب و غریب مفقود شدن ١٩ میلیارد مترمکعب از منابع آب‌های سطحی کشور مواجه می شویم.

کاهش جریان آب‌های سطحی معضلی ا‌ست که نه‌تنها دریای کاسپین با آن روبه‌رو است، بلکه حالا گلوی خلیج فارس را هم گرفته است

نویسنده در انتها نتیجه گیری می کند:

"آنچه مسلم است حال منابع آبی خوب نیست. مرز ساحل‌ها روزبه‌روز جلوتر می‌رود و دریا در دید ساحل‌نشینان کمرنگ‌تر. موضوعی که با توجه به شرایط جوی و موقعیت زیست‌محیطی کشور نیازمند اهتمام جدی و عزمی ملی ‌است تا فاجعه آب رفتن دریا بیش از این به طبیعت رخ ننماید"

لینک مقاله نخست:

(http://shahrvand-newspaper.ir/news:nomobile/main/75975/-%d8%af%d8%b1%db%8c%d8%a7-%d8%b1%d9%88%d8%b2%d8%a8%d9%87%e2%80%8c%d8%b1%d9%88%d8%b2-%c2%ab%d8%a2%d8%a8%c2%bb-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%b1%d9%88%d8%af--)

حر منصوری فعال محیط زیست در مقاله دوم با عنوان: " شرایط « خزر» خطرناک است" با اشاره به سیکل طبیعی افزایش و کاهش تراز آب دریا، به درستی علت مشکلات دریا را به عوامل انسانی نسبت داده و متذکر می سود:

" اگر سیکل طبیعی کم و زیاد شدن آب خزر وجود دارد، قطعا کار خودش را انجام می‌دهد و با توجه به روند طبیعی‌بودن خود را بازیابی می‌کند اما تاثیر انسان این روند را دچار اختلال کرده است " و در انتها خاطرنشان می سازد:

" کره‌زمین به‌طور طبیعی سعی می‌کند خودش را خنک کند که این کار با بارش باران و برف اتفاق می‌افتد و این سیکل خزر نیز نوعی تلاش برای خنک نگه داشتن خودش است. دریاچه آرال در شمال شرقی خزر با یک‌سری اقدامات غیرمحیط زیستی خشک شده است، حالا می‌خواهند همین بلا را بر سر خزر بیاورند، همین‌طور که بر سر دریاچه ارومیه آوردند. ابعاد نابودی دریای خزر بسیار بیشتر از دریاچه ارومیه است، زیرا تمام جنگل‌های قفقازی، هیرکانی و به‌طور کلی اوراسیا خشک می‌شود که از بین رفتن آنها یک فاجعه است. خزر یک دریای بسته است، بنابراین اگر اقداماتی بدون کارشناسی در حوضه آبریز آن انجام شود، خطر بزرگی آن را تهدید خواهد کرد "

لینک مقاله دوم:

(http://shahrvand-newspaper.ir/news:nomobile/main/75977/%d8%b4%d8%b1%d8%a7%db%8c%d8%b7-%c2%ab-%d8%ae%d8%b2%d8%b1%c2%bb-%d8%ae%d8%b7%d8%b1%d9%86%d8%a7%da%a9-%d8%a7%d8%b3%d8%aa )

ابراهیم محمدی در سومین یادداشت با عنوان: " خطر انقراض اکوسیستم های دریایی " با اشاره به ساخت سد بر روی رودهای منتهی به دریای کاسپین ، براین اعتقاد است که این امر با توجه به رودکوچ بودن ماهیان خاویاری موجبات بروز اختلال در تخم ریزی این جانداران را فراهم ساخته و ضمن اشاره به آمار و ارقامی بر آن است که سه هزار تن خاویار استحصال شده در سال 1987 امروزه به 20 تن کاهش یافته است نویسنده در ادامه با اشاره به خشک شدن بیش از  30درصد از مساحت خلیج گرگان و همینطور بیش از 50 درصد مساحت تالاب گمیشان، اینطور نتیجه گیری می کند:

"زمان انقراض دیگرگونه‌ها هم با توجه به شرایط کنونی نزدیک است و شاید دور نباشد زمانی که از خاویار خزر، تنها نامی باقی بماند."

لینک مقاله سوم:

(  http://shahrvand-newspaper.ir/news:nomobile/main/75976/%d8%ae%d8%b7%d8%b1-%d8%a7%d9%86%d9%82%d8%b1%d8%a7%d8%b6-%d8%a7%da%a9%d9%88%d8%b3%db%8c%d8%b3%d8%aa%d9%85-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%af%d8%b1%db%8c%d8%a7%db%8c%db%8c )

در چهارمین یادداشت با عنوان: " خشک شدن تدریجی دریا و مشکل ریزگردها" و به قلم داریوش یوسفی کبریا با اشاره به خشک شدن خلیج گرگان هشدار می دهد: "با خشک شدن تدریجی و تداوم این روند در خلیج گرگان، مشکلات بزرگ ریزگردها که در غرب کشور ایجاد شده، این منطقه از شمال کشور را نیز تهدید می‌کند "و به درستی متذکر می گردد: "پسروی آب دریای خزر زمینه‌ساز پیش‌روی‌های دست‌ساخت انسان‌ها از نوع ساخت‌وساز شده است .عقب‌نشینی آب دریای خزر و افزایش ساحل دریا باعث شده جولانگاه جدید تغییر کاربری و ساخت‌وسازها ایجاد شود "

لینک یادداشت چهارم:

(http://shahrvand-newspaper.ir/news:nomobile/main/75979/%d8%ae%d8%b4%da%a9-%d8%b4%d8%af%d9%86-%d8%aa%d8%af%d8%b1%db%8c%d8%ac%db%8c-%d8%af%d8%b1%db%8c%d8%a7-%d9%88-%d9%85%d8%b4%da%a9%d9%84-%d8%b1%db%8c%d8%b2%da%af%d8%b1%d8%af%d9%87%d8%a7 )

مزدک دربیکی نیز در یادداشت پنجم با عنوان " زمین خواری از تبعات خشک شدن دریاها" به عواقب زمینخواری یا دریاخواری به عنوان مهمترین پیامد پیشروی و پسروی آب دریا می پردازد

لینک یادداشت پنجم:

(http://shahrvand-newspaper.ir/news:nomobile/main/75978/%d8%b2%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%aa%d8%a8%d8%b9%d8%a7%d8%aa-%d8%ae%d8%b4%da%a9-%d8%b4%d8%af%d9%86-%d8%af%d8%b1%db%8c%d8%a7%d9%87%d8%a7 )

 

 

 

 

 

 

  • علیرضا فدائی پور